...خانه دوست کجاست

هنوز هم آوای کل یوم عاشورا وکل عرض کربلا در کوچه پس کوچه های تاریخ می پیچد...

بگو میدانم اروند همیشه و همیشه خاطرات دلاورمردان سرزمینم را با خود خواهدبرد  

تا خلیج همیشه فارس...

دریای آبی در آغوش کشید

 پیکرهای بی جانی که دوست نداشتند

 ذره ای از خاک زمین آرامگاهشان باشد....

 

نخل های بی سر کنار اروند خوب میدانند...

نوشته شده در شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

 

آدم ها کهنه میشوند!!!؟

آدم ها فراموش میشوند!

آدمها از یاد میروند!

خیلی آدمها بایادشان زنده اند و بدون یادشان مرده!

از یاد رفته ها هر کدامشان کوهی از تجربه ها خاطره ها عشق و محبت ها رنجها و مصیبت هایند شاید برای همین است که خیلی هاشان کمر خمیده اند خمیده راه میروند  اصلا تنها همدم همیشگیشان تخت فلزی سرد و بی رنگ بی روح است

خیلی آدم ها زنده اند ولی بدون یادشان...

خیلی آدم ها مرده اند ولی یادشان...

خاصیت آدمها همین است

ولی خاصیت انسانیت...!

-------....!

"از یاد رفته 1"چشمش همیشه به در دوخته شده تا یکی از در بیاید و دستی بر روی دست های چروکیده اش بکشد و حالی از او بپرسد تسبیحی در دست دارد معلوم نیست صلوات هایش نذر سلامتی کیست جرات نداری از هیچ "از یاد رفته ای" بپرسی بچه دارد بچه هایش به او سر میزنند آنوقت است که چشمهای کم سویش خیس خیس میشود و آه و ناله اش در میآید و تو مجبور میشوی فقط نگاه کنی و همدردی گاهی اشکی...

"از یاد رفته 2" خیلی خیلی مهربان است دفعه اول از کنارش رد شدی و متوجه او نبودی دفعه دوم که در کنارش مینشینی اول از همه میگوید چرا دفعه اول منو ندیدی تو هم منو یادت رفت!!!

اصلا توی چهره ات نگاه نمیکند فقط دستانت را محکم گرفته و توصیه میکند برای زندگی آینده ات و دعا میکند......دعا برای تو

"از یاد رفته 3"تا وارد اتاقش میشوی و سلام و احوالپرسی میکنی(هرچند همه میدانند اگر احوالی بود که دیگر....)

از ما تسبیح میخواهد داخل کیفت را حسابی می گردی  یادت میآید تسبیحی  گِلی از کربلا داری درش میاوری و با ذوق به او میدهی اما میگوید نه نه من از اون تسبیح بزرگا میخوام این کوچیکه!

حسابی یخ میکنی بر میگردی به طرف "از یاد رفته 4"روی تختش خوابیده و لی بیدار است معلوم است پاهایش دیگر قادر به تکان خوردن هم نیستند صدایش به زور در میآید تسبیح را میدهی به او و میگویی  :تسبیح مال کربلاست 2 بار تکرار میکنی تا متوجه شود تا میفهمد  میگوید یا حسین(ع) یا حسین یا ابوالفضل(ع) و تسبیح را به صورتش میکشدو اشک از چشمان روشن و زیبایش سرازیر میشود او دیگر متوجه رفتن تو نیست آنقدر که تسبیح او را یاد......

"از یاد رفته 5" تازه وارد است به اسم و سنش که نگاه میکنی تعجب میکنی چرا با این سن آمده دختر خواهرهایش تازه از دیدار او برگشته اند ماشاءا..خیلی هم سر حال و هوشیار است شروع میکنی به احوالپرسی سریع کوفته هایی رو که برایش آورده اند را تکه میکند و آنقدر اصرار میکند که مجبور میشوی کمی از آن را بخوری میگوید شاگرد حاج خانم امین بوده است و سخنران مجالس مذهبی باورت نمیشود با این همه سابغه درخشان و احترام چرا حالا باید اینجا باشد کلی با او گپ میزنی در آخر التماس دعایی به او میگویی و از اتاقش میآیی بیرون.

"ازیاد رفته 6" تا میرسی به او سلام میکنی  میگوید برای من چی آوردی بیسکوئیت داری شکلات داری...؟

"از یاد رفته 7" میروی داخل اتاقش متولد 1325 است به سختی حرف میزند با موها و محاسنی سفید سفید تکان نمیخورد اما آنقدر تخت و وسایلش تمیزو مرتب است که تعجب میکنی احوالپرسی میکنی با او از زندگیش میپرسی از زندگیش میگوید راننده کامیون بوده 30سال تمام  میگوید از تمام جاده ها و شهرها گذشته میپرسد از کدام دانشگاهی؟ جواب میدهی با خنده میگوید صدها بار  با کامیون از جاده دانشگاه ما رد شده ,2تا بچه دارد میگوید: خانه ام را فروخته ام پول هم دارم اما نمیدونم چرا منو از اینجا نمیبرند میگوید از داغ فراغ زنش به این حال افتاده  از او سوال میکنی: حاج آقا نوه هم دارید؟ قبل از اینکه جمله ات تمام شود اشکانش سرازیر میشود عکس دو بازیگر مرد هندی بالای سرش زده می پرسی: انگار به فیلم هندی خیلی علاقه دارید تا شاید دیگر گریه نکند فقط سرش را تکان میدهد ...برایش دعا میکنی برایت دعا میکند و خداحافظی.

"از یاد رفته 8 " روی تختش نشسته دو تا دستانش را به عصایش تکیه داده و همش از هم اتاقیش تعریف میکند میگوید ورزشکار است و فعال  ملاقاتی هم خیلی دارد انگار زندگیش فقط با او معنا میشود...

"از یاد رفته ها" زیادند و هر کدامشان دنیایی از خاطره به اتاق پیرمدها که رسیدیم پر بود از پوستر های فیلم ها و بازیگران  شاید تنهاییشان با همین ها اندکی پر شود فکر میکنی به اینکه هر کدامشان پابه پای چند فرزند را رفته اند زمین خورده اند و شبها بیدار مانده اند محبت کرده اند فداکاری کرده اند از آسایش و آرامششان به خاطر جگر گوشه هاشان گذشته اند با خنده آنها خندیدندو با گریه هشان  ولی حالا......

 

"از یاد رفته ها" همیشه پدر و مادر میمانند...

------

 

 پا نوشت اولی:بهار می آید تا بگوید حتی اگر نمیتوان همیشه سبز ماند میتوان دوباره و دوباره و دوباره سبز, پر شکوفه و پر از جوانه شد

 دوستان عزیز سال نوتون خیلی مبارک لحظه هاتون شاد لبهاتون خندون

 قصه هاتون بی غصه دعاهاتون مستجاب و امیدتون به خدای رحمان

پا نوشت دومی:خدا سایه همه پدر بزرگ ها و مادر بزرگها رو روی سر نوه هاشون نگهداره اما اگر این انسانهای گرانبها و دوست داشتنی رو از دست دادید بد نیست تو سال جدید به کسانی سر بزنید که تنها امیدشون چشم انتظاری دیدار عزیزانشونه حتی تویی که نمیشناسدت!

پا نوشت سومی:دوستم میگه واسه کنکور ارشد نمی رسیدی آپ کنی؟ گفتم پ ن پ در اعتراض به فیلترینگ فیس بوک, نت رو تحریم کرده بودم!!!!

 

پا نوشت پیامکی : خدایا حول حالنا...

تا شاید او بیاید و روزمان نو شود...همیشه تان نوروز.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

 

ایمــــان بنده ای درست نباشد

جــز آن که اعتـــماد او  به آنچه در دســـت خـــــداست

بیشـــــتر از آن باشد که در دست اوســـــت.

مولا علی (علیه السلام) 

نوشته شده در یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط سما نظرات () |

شب آخر

 نمیتوانم بفهمم چه حالی داشتی

دور حسین میگشتی یا عباس یا علی اکبر

دور قاسم یا عبدالله

فردا شب ، زینب جان

فردا شب سر از تن جـــــ  د   ا   در میان صحرا افتاده اند

وتو بی یارو یاور

میان آنهمه گرگ

تازیانه

آتش...

گریه کودکان یتیم

بی تابی رباب

و خورشید روی نی...

چهل روز بی تو...

مگر ممکن بود؟

چهل روز بی تو در میـــــــــان کوچه های کوفه و شام

آه برادر...

ببخش مرا

که بی رقیه آمدم...

 

نوشته شده در جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

 

 وای بر آنان که دلهایشان پذیرای یاد خدا نیست.           (قرآن مجید)

نوشته شده در شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

بال زد و بال زدو بال زد آنقدر که دیگر صدای تپش قلب کوچکش را میشنید

چشمانش به سختی جایی را میدید و بال های نازکش دیگر سفید نبود

مانده بود تسلیم مرگ شود یا نه

بال زدو بال زدو بال زد

اما دیگر

.

.

تق

 

مسافران تاکسی که پشت چراغ قرمز  شلوغ چهار راه  ایستاده بودند از صدای افتادن جسمی خاکستری روی کاپوت ماشین بد جور ترسیدند

یکی گفت:بیچاره

.

.

راننده رادیوی تاکسی رو روشن کرد:

به علت پدیده ی جوی وارونگی دما و افزایش آلاینده های مضر مدارس شهر امروز و فردا تعطیل است از بیماران قلبی و تنفسی و  کودکان وسالمندان تقاضا میشود.............!!!

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

چه حالی داشتی سکینه جان...

وقتی بابا

عَلم خیمه عمو را انداخت...

شاید با خود گفتی

ای کاش آب نمیخواستی

میدانم جگرت از تشنگی می سوخت

اما با رفتن عمو دیگر....

چه حالی داشتی سکینه جان

وقتی بابا داداش اصغر کوچک را پر پر شده آورد

واااااای یاد خنده های شیرینش...

و مادر چه بی تاب بود...

میدانم تو همه چیز را از لای چادر خیمه دیدی

دیدی که داداش اکبر رفت و تکه تکه آمد...

علی اصغر رفت و بی حنجره آمد...

دیدی که عمو رفت و دیگر نیامد...

بابا

رفت

و خورشید

دو تا شد...

 

"السلام علی الحسین"

"و علی علی بن الحسین"

"و علی اولاد الحسین"

"و علی اصحاب الحسین"

"و علی عباس الحسین"

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

 

 "علی اصغرم"

 

 

بـاز  بی  "تــــو"   بــــــاران   بــــی تـــــرانه...

 

نوشته شده در جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط سما نظرات () |

Design By : Night Melody